2009/09/09

اقدام عجیب شهرداری و شورای شهر مشهد!!!

شهرداری مشهد در اقدامی عجیب و غریب (و البته به دستور شورای شهر مشهد) نام بلوار ایرج میرزا را به خیابان آل احمد تغییر داد و در بنری که جهت اطلاع رسانی در خصوص این تغییر نام نصب کرده دلایلی آورده که مایه تأسف است. 1.ایرج میرزا بنیانگذار این نوع ادبیات (پورنو یا مستهجن!!!) در ایران نبوده و پیش از وی شاعران شهیری مثل سعدی، عبید زاکانی و ...و حتی مولوی بوده اند. بنابراین لازم است نام این چند نفر اخیر نیز از خیابانها و کوچه ها جمع آوری شود تا شاهد رواج بی بند و باری در جامعه نباشیم. 2. تو این سی گذشته چطور کسی متوجه وجود این اشعار در دیوان ایرج نشده بود؟ که یک دفعه عضو مومن و انقلابی شورای شهر توانسته گرایشات پورنو را در این اشعار استخراج کند؟ خوشبختانه اشعار موجود در دیوان ایرج که در اختیار عموم مردم قرار می گیرد کاملاً پاکسازی شده و جای نگرانی نیست.

2009/08/23

غزل 3: عاشقانه ای از اخوان ثالث به بهانه سالمرگ وی

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پر عصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفتگوها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزل ها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن بازمی ماند
افسون پاک منش پیش می راند
**
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین شب غربت من
**
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست؟

2009/08/01

لویی فردینان سلین: نویسنده خشمگین و معترض

سلین، لویی فردینان (Celine Luis Ferdinand): لویی فردینان دوشس ملقب به سلین نویسنده و پزشک فرانسوی در 27 می 1849 در محله‌ای در پاریس متولد شد. پدرش کارمند ساده بیمه و مادرش فروشنده توری و دانتل بود و نقص عضو داشت. انتخاب این نام مستعار حاصل تشویش و پارانویا، و همچنین نشانه ستایش او از مادربزرگش بود که بسیار دوستش می‌داشت؛ زن باصلابتی که الگوی او برای ترسیم بسیاری پیرزن‌های دوست‌داشتنی اما بداخلاق در کتاب‌هایش شد. او در حومه کوربه ووا پاریس به دنیا آمد و در مغازه دانتل‌فروشی مادرش در پاساژ شوآزول نزدیک پاله روایای که جای ملال‌انگیزی بود بزرگ شد. سلین درسال 1914 در سواره‌نظام ثبت‌نام کرد. طی زمان جنگ بارها مجروح شد و سردردهای مداوم از یادگارهای همیشگی‌اش از جنگ، تا آخر عمر همراهش بود: «همانند ترومبون‌ها هستند که با ارکستری کامل می‌نوازند.» طوری‌که در یکی از رمان‌هایش به نام شمال می‌نویسد: «به صداهایی که در گوشم می‌نوازند گوش می‌کنم.» در سال 1916، شغلی را در یک شرکت بازرگانی در آفریقا پذیرفت و در همان‌جا بود که دچار مالاریا و اسهال مزمن شد؛ بیماری‌هایی که در بقیه عمر از آن‌ها خلاصی نداشت. در سال 1917 به پاریس بازگشت و در امتحان مرحله دوم دیپلم متوسطه شرکت کرد و این زمانی بود که برای آنری دوگرافینی (نام مستعار رائول مارکی) کار می‌کرد؛ کسی که الگوی اصلی شخصیت کورسیال دپریوس، دلقک تراژیک کتاب "مرگ قسطی" بوده است. سلین در شهر رن پزشکی می‌خواند و با ادیت فوله ازدواج کرد که دختر مدیر دانشکده پزشکی بود (1919). او از اولین ازدواج خود صاحب دختری به نام کولت شد (1920) و سرانجام به درجه دکتری رسید (1924). حرفه ادبی سلین به طور غیرمستقیم در سال 1924 با انتشار پایان‌نامه دکتریش، با عنوان "زندگی و آثار فیلیپ اینیاس زملوایس" آغاز شد. دکتر زملوایس پیشتاز گمنام پیشگیری از بیماری عفونت و تب زایمان از طریق شیوه‌های مامایی استریل بود. در جنگ جهانی دوم به عنوان یک پزشک داوطلب مدتی در جنگ بود. اواسط جنگ به خاطر مقالاتش درمورد یهودیان او را ضد یهود و فاشیست می‌خواندند (که در آن زمان آندره ژید در دفاع از او گفت: هدف سلین مسخره کردن نژادپرستی‌ست). به این خاطر در آن زمان به برلین مهاجرت کرد و با این کار خود از طرف دولت فرانسه به خیانت‌کاری محکوم شد. در برلین به خاطر اهانت به هیتلر دستگیر شد و به جزیره‌ای در دریای بالتیک تبعید شد. در سال 1951 طی اتفاقاتی از اتهامات خویش تبرئه شد و به فرانسه بازگشت. اندیشه‌های سیاسی او از زمان سفرش به شوروی برای اجرای باله‌هایش در تئاتر مارینسکی لنینگراد، شکل گرفت که مخالفت خود را با حزب کومونیست در کتاب "مئالکوپا" (1937) رسماً اعلام کرد. قبل از آن در سال 1932 با انتشار اولین رمان خود با نام "سفر به انتهای شب" در میان ادبیات جهان جایی برای خویش باز کرده بود. این داستان، زندگی نویسنده را از سال 1913 تا 1932 فرا می‌گیرد که در آن اتفاقاتی که در این سال‌ها، در زمان بین جنگ‌های جهانی اول و دوم برای وی رخ داده را از زبان "فردینان باردومو" جوان تقریبا 20 ساله نقل می‌کند. به گمان سلین، نوشتن وسیله خوبی بود که یک پزشک تنگدست اما دارای استعداد نویسندگی می‌توانست با آن درآمدی اضافی کسب کند، و همچنین کارکردی ضروری داشت که از طریقش می‌توانست ذخیره خشمی را که در او نهفته بود، تخلیه کند. او تفکرات ضد جنگش را در اکثر آثارش به نگارش درآورده است. به‌غیر از "مصاحبه‌ی خیالی با پروفسور وی" (1955) در تمام داستان‌هایش شخصیت اول داستان، نام و قسمتی از زندگی او را یدک می‌کشد. او در کارهایش از زبان‌های محلی و ساده استفاده می‌کرد و در بیش‌تر نوشته‌هایش از جنگ، استعمار و زندگی کابوس‌وار شهری انتقاد می‌کند. در رمان دومش "مرگ قسطی" (1936) به بیانی هر چند اغراق‌آمیز به شرح دوران کودکی‌اش در آن پاساژ که با گاز روشن می‌شد، به اولین سال‌های تحصیلش، به شروع آموزش بازرگانی، به اقامتش در یک مدرسه شبانه‌روزی در انگلیس و سرانجام به خدمتش در سواره‌نظام می‌پردازد. سلین دهه‌ی پایانی عمرش را در منطقه‌ای در اطراف پاریس سپری کرد. در آن زمان انتشارات گالیمار ابتدا با چاپ کتاب‌های او مخالفت می‌کرد. اما سرانجام چاپ کتاب‌های "داستان‌های پریان برای زمان‌های دیگر" (1954_1952) و "قلعه به قلعه" (1957) توسط این ناشر، سلین و آثارش را برای ادبیات فرانسه و جهان یادآوری کرد. سلین در اول جولای 1961درگذشت.
از کارهای دیگر او می‌توان به آثاری چون "دسته‌ی خیمه‌شب‌بازی"، " داستان‌های پریان"، "جنگ" (1952)، "کوشک به کوشک" (1957) و "شمال" (1960) اشاره کرد.
دوستان عزیز را به خواندن کتاب های این نویسنده صاحب سبگ و البته گمنام دعوت می کنم به خصوص کتاب سفر به انتهای شب. در نوشته های سلین می توان انسانیت و روح آرمان گرایی را در منجلاب کلمات و ادبیات زننده وی یافت ادبیاتی که ممکن است در برخورد اول چندان به مذاق خواننده اخلاق گرا خوشایند نباشد.

2009/07/30

بیانیه خانه موسیقی در دفاع از استاد شجریان

متعاقب رخدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، مردم با فرهنگ و فهیم ایران متأسفانه یک بار دیگر شاهد هتاکی برخی قلم به دستان مغرض به اهالی فرهنگ بودند و این بار جناب آقای محمدرضا شجریان، این نگین هنر و استاد اسطوره‌ای موسیقی اصیل کشور، مورد تهاجم و هتک حرمت قرار گرفت. هجوم این عوامل ضدفرهنگ و بستن افترا و اتهام واهی به هنرمندی که به‌واقع در قلب همه‌ی ایرانیان فرهنگ‌دوست در سراسر دنیا جای دارد، به نوعی اهانت و گستاخی به همه‌ی ایرانیان اهل علم و فرهنگ قلمداد می‌شود که باید به‌شدت از سوی مراجع ذی‌صلاح با آن برخورد شود. نویسندگان و پرونده‌سازان که اندیشه‌ای جز تضعیف و تحلیل فرهنگ ملی ایران و تحقیر هنرمندان و بزرگان علم و اندیشه و هنر را در سر نمی‌پرورانند، استاد شجریان را به‌خاطر استیفای حقوق حقه‌ی خود ـ که از قبل از انقلاب در پی آن بوده است ـ با زشت‌ترین الفاظ و بدترین اتهامات مواجه کردند. خطاب قرار دادن رئیس شورای عالی خانه موسیقی (عالی‌ترین شورای تخصصی هنر موسیقی در کشور) به‌عنوان مهره‌ی استعمار و وطن‌فروش، اتهام بزرگی است که نه تنها ایشان و دیگر اعضای برجسته‌ی این شورا، بلکه شأن و جایگاه طیف گسترده‌ای از شاگردان، هنرجویان و همچنین هزاران عضو نهاد مدنی خانه موسیقی را نیز ملکوک کرده و موجبات رنجش و مشوه جلوه دادن فعالیت‌های فرهنگی این نهاد را فراهم آورده است. حفظ و صیانت از حریم و حقوق اولیه‌ی هنرمندان خدوم و تأثیرگذار که چراغ عمر خود را در راه اعتلای فرهنگ و هنر این مرز و بوم بر افروخته‌اند از وظایف اصلی و اساسی همه‌ی کارگزاران و مسئولان کشور و به‌ویژه اصحاب رسانه‌ها به‌شمار می‌رود و حال آنکه استاد محمدرضا شجریان و خدمات او چنان بسیط و گسترده و چنان تابناک و درخشان است که نیاز به هیچ شرح و توضیح اضافی ندارد. خانه موسیقی ضمن ابراز تأسف از توهین و افترایی که به ریاست شورای عالی و مآلاً به جامعه‌ی هنر موسیقی کشور وارد شده است، از مسئولان می‌خواهد موضوع را رسیدگی و با برخورد مقتضی با این روند ضدفرهنگ، زخم اتهامات وارده به این هنرمند برجسته و هزاران هزار هنرمند عضو خانه موسیقی را التیام بخشند.

2009/07/29

اعتراض مختاباد نسبت به توهین به استاد شجریان

سید عبدالحسین مختاباد طی نوشته ای با عنوان استاد تو بخوان نسبت به تهمت ها و افتراهای نسبت داده شده به استاد شجریان انتقاد شدید کرده و خواستار پایان دادن به فضای سفله پروری و اندیشه کشی در جامعه شدند. متن کامل نوشته ایشان در پی می آید:
استاد تو بخوان...
بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان به زشتي برد استاد محمدرضا شجريان برايم هميشه عزيز و گرامي بوده‌اند، شايد بيش از سه‌دهه بود كه شب و روز من و اينك ساعات معْظم تحقيقات آوازي مرا صدا و روش موسيقايي‌اش پر مي‌كند. در مقاله‌اي كه در بزرگداشتش تحت عنوان عيب من نوشته بودم مبسوطا شرح اين آشنايي و به زباني شيدايي را بيان كردم حتي در صفحاتي از تز دكترايم. استاد شجريان بذر هنر موسيقي عميق، عرفاني، اسلامي و ايراني را در سرتاسر ايران براي حداقل دو نسل كاشته‌اند و الگوي هنري و فرهنگي بسياري از جويندگان اين راه پر بلا بوده‌اند. گرچه او خود به تواضع نجوا مي‌كند كه: بنده را نام خويشتن‌ نبود هرچه ما را لقب دهند آنيم اما او شهريار آواز ايراني در اين نيم‌قرن بوده و نامش بر فراز هنر موسيقي ايراني همواره خواهد تابيد اما... استاد شجريان با تو مي‌گويم كه تو خود از من بهتر مي‌داني كه صدها سال است كه در اين ملك اين شعر حافظ بر زبان‌هاست: «سخن‌داني و خوش‌خواني نمي‌ورزند در شيرازه‌» مقاله‌اي تحت عنوان «ما مثل او وطن‌فروش نيستيم» را در روزنامه‌اي خواندم به‌واقع‌ از هم پاشيدم كه اين چه نوع برخورد و رفتار با يك هنرمند توانا و گرامي كه اين همه براي فرهنگ ايراني زحمت كشيده است مي‌باشد ما به كجا مي‌رويم؟ چند سال پيش در فستيوالي به نام جشن خلقت celebration of creatien از من دعوت شده بود. كه اين فستيوال در حضور ملكه انگليس، همسر وي و چند نفر از سران كشورهاي مختلف در شهر لندن برگزار مي‌شود كه با پيشنهاد استاد راهنمايم پرفسور جان بيلي از دنياي اسلام من شركت كردم، در آن زمان دبير جشنواره در ملاقات اوليه‌اش با من گفت كه ما در اين فستيوال به آقاي توني‌بلر «نخست‌وقت كشور انگلستان» اجازه ورود نداديم چون كه او تمايل به جنگ دارد [حمله آمريكا به عراق هنوز شروع نشده بود] زيرا اين فستيوال تمايل دارد كه از سران كشورها و نيز رهبران مذهبي بخواهد كه زمين را به سمت صلح و آرامش هدايت كنند و نه جنگ و خونريزي‌هايي كه گفته بود كه از رئيس سازمان محيط زيست دولت آقاي دكتر خاتمي نيز دعوت كرده‌اند كه متاسفانه ايشان نتوانستند در اين فستيوال شركت كنند باري... هنوز دو روز مانده به اجراي برنامه‌‌ام روزنامه‌اي در صفحه اول خود مطلبي به نام «خيانت به اسلام و ايران» را به چاپ رسانده بود و نويسنده اصرار داشت كه اينجانب به‌خاطر شركت در اين برنامه مشغول فروش ايران و خيانت اسلام عزيز هستم و حال در روزنامه ديگر استاد محمدرضا شجريان به وطن‌فروشي متهم مي‌شود. سوال من از نويسنده محترم اين به اصطلاح خبر ويژه اين است كه «اين استاد خواننده برجسته ايران» «يك خواننده ديگر» كه در زمره برجستگان آواز ايراني محسوب مي‌شود «يكي ديگر از اساتيد موسيقي» «يك آهنگساز پيشكسوت» كه هستند كه جرات اظهار‌نظر اينگونه گرانسنگي را دارند اما از افشاي نام خود در هراسند؟ مگر آنها از شجريان مي‌ترسند؟ آيا شجريان باند و دسته‌اي دارد كه مخالفانش را سركوب كند؟ خطاب من بعد از سال‌ها «حدود هشت‌ سال» به مقاله‌نويس در مورد حقير و نيز مقاله‌نويس به اصطلاح خبر ويژه‌نويس روزنامه كيهان اين است: «عزيز برادر در طول قرن‌ها از سرگذشت اين «خاك بلاكش» مي‌گذرد هنرمندان و انديشمندانش حتي اختيار سقفي براي شب را به‌روز كردن نداشتند چه رسد به فروش وطن! و اين را به آساني از ناله‌هاي حافظ ناشنيده‌پند كه مي‌گويد آب و هواي فارس عجب سفله‌پروراست تا نعره شاملوي بزرگ: بگذار بر سرزمين‌ خود بايستم... بر خاكي از براده الماس و رعشه درد، چونان آيينه عبرتي بزرگ اما غمبار در برابر ما قد علم كرده است، مي‌توان به آساني ديد. اينك سوال من از بزرگان قوم و اهل معرف اين است كه واقعا ما را چه مي‌شود؟ چرا اسطوره‌هاي عظيم فرهنگي و هنري ما در تمامي اعصار بركناره مي‌روند. با هزار گونه سخن در دهان، لب‌خاموشند؟ چرا ما به خود اجازت مي‌دهيم كه مقام استاد عزيزي كه محبوب هزاران انسان عاشق فرهنگ و هنر اصيل اين مملكتند، اينگونه پامال جفاهاي قلمي نابخرد و ناسنجيده شود؟ بياييد به اين سفله‌پروري و انديشه‌كشي پايان دهيم! و اما سخن پاياني من به استاد شجريان است؛ استادم شنيدم كه شما قصد شكايت از نويسنده‌اي را داريد كه به عمد يا به طعن نام بزرگي را به زشتي برد، شما را حوالت به اين شعر حافظ مي‌دهم؛ عدو چو تيغ كشد من سپر ميندازم كه تيغ ما به‌جز از ناله‌اي و آهي نيست تو فقط بخوان براي ايران و براي فرداي اين مرز پرگهر. قطعا دادگاه وجدان بيدار نسل‌هاي آينده شكايتت را قضاوتي جانانه و عادلانه‌تر خواهد كرد و صداي رويش تو را خواهد شنيد. من هيچ‌گاه بر تو نمي‌پسندم كه اينگونه تهمت‌ها و رفتارهاي نابخردانه را پاسخي اين‌جهاني دهد. همه تو را مي‌شناسند و عشق سرشار تو را به خاك ايران عزيز، اين بهتان تنها به تو نبود. در طول تاريخ اين مرزوبوم همه بزرگان و انديشمندان به گناه وطن‌فروشي متهم بوده‌اند اما وجدان بيدار انسان‌ها از اين به اصطلاح خائنين مجسمه‌اي براي تمامي تاريخ برپا داشت و آن به اصطلاح وطن‌دوستان را به گرداب لعنت و فراموشي روانه نمود. گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم و كلام آخرم به تو هنرمند فرزانه! دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش كه سير معنوي كنج خانقاهت بس وگر كمين بگشايد غمي زگوشه دل حريم درگه پيرمغان پناهت بس به‌صدر مصطبه بنشين و ساغر مي ‌نوش كه‌اين قدر زجهان كسب مال و جاهت بس فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس!
سيدعبدالحسين مختاباد

2009/07/27

تصاویری از طبیعت زادگاه (نوستالوژی)

این هم تصاویری از طبیعت زادبومم. برای دیدین تصاویر به ادامه مطلب بروید. تصاویر با دوربین آنالوگ گرفته شده و اسکن شده به همین خاطر کیفیت بعضی از تصاویر پایین است.

2009/05/30

2008/12/24

ایده جالب: اتحادیه کشورهای مستقل وارث تمدن ایراني

اتحادیه کشورهای مستقل وارث تمدن ایراني ایده جالبی است که توسط دوست و همکار جناب حسین رمضانی مطرح شده و توسط خود وی و دستانش با اشتیاق دنبال می شود. هدف این اتحادیه (NGO) ایجاد برنامه ای برای ایجاد نوعی همگرایی فرهنگی، هویتی و اقتصادی بین ملت هایی است که در تاریخ پر فراز و نشیب منطقه در کنار هم زیسته اند و از عناصر فرهنگی و تمدنی مشترکی (مانند نوروز، زبان پارسی و شخصیت های تاریخی که برخاسته از فرهنگ و تمدن ایران قدیم است) بهره می برند. برای اطلاعات بیشتر به اینجا سری بزنید.

2008/12/21

چند نکته

نکته نخست این برخورد تلویزیون به اصطلاح ملی با اعیاد و مناسبت های ملی هم در نوع خودش جالب است. البته دیگه کم کم عادت کرده ایم. دیشب که شب یلدا بود یک کلمه هم در مورد این شب بخت برگشته صحبت نکردند. آخه شب یلدا که دیگه مثل چهارشنبه سوری خطرناک نیست تازه کلی هم مفیده. شاید هم صدا و سیما دنبال اینه که یه مناسبت مذهبی شبیه یلدا پیدا کنه و بذاره جاش. اصلن به ما چه. نکته دوم ترافیک که تو این چند ماه اخیر اعصاب همه رو به هم ریخته (منظورم شهروندان تهرانیه) شب یلدا سنگ تموم گذاشت و چیزی نمونده بود مردم همون وسط خیابون هندونه ها رو بزنن زمین و یا علی. حل مشکل ترافیک هم زدست بنده چه خیزد خدا نگهدارد. آمین نکته سوم قلعه حسن خان هم شهریه ها. آخه آدم چی بگه. وقتی تو ترافیک خیابون ولی عصر ( ... سابق) می مونی می گی تهرانم دیگه ولی وقتی سر قلعه حسن خان تا تهش رو باید یک ساعت و نیم بل بیشتر تو خیابون به زمین و زمان فحش بدی اونوقت می فهمی قلعه حسن خان هم شهریه.

2008/12/20

یلدا

این شب باستانی و زیبای یلدا را به همه دوستان عزیز تبریک می گم. یلدا چهارمین جشن بزرگ ایرانیان (البته ایرانیان قدیم) پس از نوروز، تیرگان و مهرگان است. یلدا در واقع جشن استقبال از روشنی و نابودی تاریکی است. چرا که از این شب به بعد شب ها کوتاهتر و روزها درازتر می شوند. برنامه اصلی این جشن، بیدار ماندن تا پاسی از شب است به همراه آشنایان و فامیل. خوردن آجیل و تنقلات، هندوانه و انار، و شعر خوانی از دیگر برنامه های این شب است. رسم اینست که در این شب ماهی خورده شود. یلدا بهانه ای برای دوست داشتن و .... اگه تو این گیرو دار زندگی نیمه مدرن نمی تونیم یلدا را به پا داریم دست کم می توانیم آن را پاس داریم.

2008/12/13

خبر خوش

روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود .

پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست غزير

دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است .

بله كاملا همينطور است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم

نقل از كتاب « بهترين قطعات ادبي»

2008/12/06

عکس و مکث

تصویر کنجشگی که در ظاهر خودش را دار زده (یا به دارش کشیده اند). بیچاره قربانی نخهایی شده است که برای لانه سازی جمع کرده است. یاد شعر احمد شاملو افتادم:
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچکتر حتی از گلوگاه یکی پرنده دیگر هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند ...

2008/12/03

چند تا عکس از طبیعت ایران

تصویر یه شقایق بین علف های خشک جنوب
اینم یک گل درختی زیبا
دو تا گربه ناز محل عکسبرداری دانشگاه تربیت مدرس
منظره ای از جنگل ابر در شاهرود

گزارش تصویری از کوزه گری در لاله جین همدان

2008/12/02

جلسه کانون پویشگران

پنج شنبه 14/8/87 جلسه کانون پویشگران یا همان کانون دانشجویان مهری و لامردی با حضور جناب آقای موسوی لاری برگزار می شود. در این گردهمایی قرار است وزیر کشور دوره اصلاحات پیرامون نقش تشکل های غیر دولتی در تحقق جامعه مدنی صحبت کنند.